کارکرد
معنی انگلیسی
function operation
واژههای انگلیسی با این معنی
- ego-function کارکرد خود
- empty running کارکرد خالي، کارکرد بي اثر
- anergasia زوال کارکرد
- mental function کارکرد ذهني
- motor function کارکرد حرکتي
- optimal performance کارکرد بهينه
- secondary function کارکرد ثانوي
- adaptive functioning کارکرد انطباقي
- localization of function موضع يابي کارکرد
- diaschisis کارکرد پريشي جانبي
- duplex operation کارکرد يا عملکرد دوبل، مکالمه تلفني دو طرفه
- operating ratio نسبت کارکرد موتور يا ناو
- tact function کارکرد ناميدن (در نظريه اسکينر)
- mand function کارکرد خواستاري (در نظريه اسکينر)
- piece work کاري که مزد ان ازروي کارکرد داده ميشود، کارمقاطعه، مقاطعه کاري
- tut work کاري که مزد آن از روي کارکرد داده ميشود، کار مقاطعه
- open shot سيستم باز، با کارکرد ازاد.
- working lead بار يا نيرويي که ساختمان يا جزيي از آن، هنگام کارکرد معمولي متحمل ميشود
- variable-area nozzle نازل پيش برنده اي که مساحت سطح مقطع آن، براي سازگار شدن با تغيير سرعت و کارکرد، سيستم پس سوز يا تغيير فشار اتمسفر يا
- timing disc علامت حک شده روي موتور پيستوني براي کمک، به تعيين دقيق وضعيت زاويه اي ميل لنگ به، منظور زمان بندي صحيح کارکرد موتور
- dug پستان جانور، کند، فروکرد