یک سو معنی انگلیسی up واژههای انگلیسی با این معنی commulator يک سو کننده unidextrality يک سو برتري abduce به يک سو کشيدن non-rotating wire rope طناب سيمي يک سو با مغزي، طناب سيمي نپيچ concavo convex از يک سو مقعر واز سوي ديگر محدب. plano convex از يک سو پهن و از طرف ديگر محدب (کوژ). rollout حرکت کوارتربک به يک سو براي پراندن توپ sidestep کنار کشيدن، به يک سو رفتن، کنار رفتن lop sided نابرابر، کوتاه و بلند، بي قرينه tinct. = tincture، تنتور، محلول الکلي يا هيدروالکلي که از يک داروي green-stick شکستگي استخوان درکودکان بدان گونه که يک، سوي استخوان شکسته سو