دیکشنری فارسی

In

UKin USın

معنی فارسی

درتوي در ميان توي درظرف هنگام در موقع به درون رسيده آمده پوشيده ملبس به در طي در زمان

معنی کامل و مثال‌ها

/in, ǝn/prep., adv., adj., n., vt.

در، درون، داخل، تو

come in!

داخل شوید

in the room

در اتاق

in the envelope

در پاکت

in the country

در کشور

in his defense

در دفاع از او

پوشیده، ملبس به

dressed in fur

ملبس به خز

در طی، در زمان

done in a day

انجام شده در یک روز

I will return in one hour

تا یک ساعت دیگر برخواهم گشت.

در معرض یکی از پنج حس

to be in sight

در معرض دید بودن

مشغول به، دست به کار به

to be in business

مشغول کاسبی بودن

he is in medicine

او در کار پزشکی است.

she is in college

او در دانشگاه است.

to be in prison

زندانی بودن

in a search for truth

در جستجوی حقیقت

مد، باب روز

an in joke

شوخی باب روز

short skirts are in

دامن کوتاه مد است.

از میان گروه یا دسته

one in ten will fail

از هر ده نفر یکی مردود خواهد شد.

در میان، دارای

in a storm

در توفان

to be in trouble

دارای گرفتاری بودن

weak in faith

دارای ایمان ضعیف

to vary in size

از نظر اندازه گوناگون بودن

her hair was arranged in curls

گیسوانش را با چین و شکن آراسته بودند.

با، به وسیله‌ی، به

written in English

نوشته شده به انگلیسی

to paint in oil

با (رنگ و) روغن نقاشی کردن

ساخته شده از

done in wood

ساخته شده از چوب

to cry in pain

از درد گریه کردن

به درون، به داخل، در داخل

to invite visitors in

ملاقات کنندگان را به داخل دعوت کردن

he flies in today

او امروز با هواپیما وارد می‌شود.

he was forced to stay in for a day

مجبور شد یک روز در داخل (خانه) بماند.

mix in the flour

آرد را با آن قاطی کن

the in door

در رو به داخل

the result is in

نتیجه داده شده است.

(انگلیس) گردآوری کردن

we must get the crop in before it rains

باید قبل از اینکه باران بیاید محصول را جمع‌آوری کنیم.

* have it in for

(عامیانه) غرض داشتن با، عداوت داشتن با

* in for

(به ویژه در مورد چیزهای ناخوشایند) حتما، حتمی‌الوقوع

* in my opinion

به عقیده‌ی من

* in on

سهم داشتن در، بخشی از چیزی را داشتن

he was in on the plot

او در توطئه شرکت داشت.

* ins and outs

همه‌ی جزئیات (چیزی)، زیر و روی چیزی

he knows the ins and outs of banking

او زیر و زبر بانکداری را می‌داند.

* in that

چون، زیرا، نظر به اینکه

* in with

شریک، همکار، همدست

are you also in with them?

آیا توهم همدست آنها هستی‌؟

ریشه و کاربرد

ریشه

Combination of 'in' (expressing situation) + 'a' (indefinite article) + 'bad' (poor, unhealthy) + 'way' (manner, condition).

مثال

  • After the accident, he was in a bad way.
  • She's been feeling in a bad way since her breakup.
  • The patient is in a bad way and needs immediate medical attention.

تعریف انگلیسی

adverb
  1. holding office “the in party”
  2. directed or bound inward “took the in bus” “the in basket”
  3. currently fashionable “the in thing to do” “large shoulder pads are in” “come in” “smash in the door”

واژه‌های دیگر با معنی «درتوي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن