advisably UKədvaizəbliː معنی فارسی مقتضي مصلحت مقرون بصلاح واژههای دیگر با معنی «مقتضي» expedient مقتضي، مصلحت، تدبير advisable مقتضي، مصلحت، مقرون بصلاح inexpedient نا مقتضي، غير مقتضي بيجا، غير مقرون inappropriate نا مقتضي، غير مقتضي، بيجا appropriately بطور مقتضي، بمناسبت، به اقتضا appropriate action اقدام مقتضي psychological moment موقعي که از لحاظ روان شناسي مقتضي براي کار، کردن باشد، سربزنگاه inadvisable مخالف مصلحت، نا مقتضي impolitic مخالف مصلحت، غير مقتضي، ناخردمندانه when occasion serves هر وقت اقتضا کند، هر وقت مقتضي باشد