alternnates معنی فارسی يک درميان متناوب متبادل بدل عوض واژههای دیگر با معنی «يک درميان» alternate يک درميان، متناوب، متبادل alternnating يک درميان، متناوب، متبادل altern يک درميان، متناوب، متبادل. tertian يک روز درميان، غب، سه يک d. about يک روز درميان every other d. يک روز درميان cross file يک درميان در دو جهت قرار دادن. esprit de corps روح يگانگي وصميميت درميان اعضاي يک جمعيت tertian fever نوبت سه به يک، تب يک روز درميان، نوبت غب intercurreace در ميان امدن، مداخله وقوع درميان ورود يک ناخوشي در، ناخوشي ديگر