appoint as one's council معنی فارسی وکيل کردن وکالت دادن واژههای دیگر با معنی «وکيل کردن» subrogate جانشين کردن، وکيل کردن take counsel with مشورت کردن با، با وکيل مشورت کردن delegate نمايندگي دادن، نماينده کردن، وکيل کردن substitute جانشين، قائم مقام، عوض