appointed by an official order معنی فارسی حکمي واژههای دیگر با معنی «حکمي» preceptive حکمي، امري، فريضه اي arbitral حکمي، وابسته به حکميت mistake of law اشتباه حکمي incorporeal hereditament حق حکمي در ميراث summary judgment حکمي که عليه ضامن صادر مي شود psephism حکمي که بموجب راي مجلس صادر ميشد dogmatic قاطع، حکمي، امرانه decretive فرماني، حکمي mandamus حکم دادگاه عالي بدادگاه تالي.، دادنچنين حکمي declaratory judgment حکم اشعاري، حکمي است که در آن حقوق عده اي تثبيت و، اعلام مي شود ليکن هيچ دستور اجراييي را