دیکشنری فارسی

beguile

معنی فارسی

فريب دادن گول زدن اغفال کردن بافريب درکشيدن گذراندن

معنی کامل و مثال‌ها

/bē gīl´/vt.

گمراه کردن، گول زدن، مسحور کردن

his beguiling words seduced the girl

حرف‌های گمراه کننده‌ی او دختر را از راه بدر کرد.

(با of یا out of) کلاه گذاشتن (سرکسی)، درکشیدن از

he was beguiled of his money

پول‌هایش را خوردند.

خوش‌گذرانی کردن، وقت گذراندن، خود را سرگرم کردن

she beguiled her days with reading

او روزهای خود را با مطالعه (خواندن) سپری می‌کرد.

تعریف انگلیسی

verb
  1. influence by slyness “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody” “Somebody ----s (for: juggle)”
  2. attract; cause to be enamored “She captured all the men's hearts” “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody” “The performance is likely to beguile Sue”

مترادف‌ها

verb active
1. Delude, cheat, deceive. See befool.
2. Divert, amuse, entertain, cheer, solace, while away.

واژه‌های دیگر با معنی «فريب دادن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن