belittler معنی فارسی کوچک کردن تحقيرنمودن واژههای دیگر با معنی «کوچک کردن» minify کوچک کردن، خرد ساختن، کم اهميت miniaturize کوچک کردن، بصورت مينياتور در اوردن. belittle کوچک کردن، تحقيرنمودن zooming بزرگ و کوچک کردن تصوير brayer غلتک کوچک براي پخش کردن مرکب، جوهر پراکن، جوهرمال sanforize پيش از دوختن آب رفته يا کوچک کردن fitcall finding پيدا کردن عيب کوچک مربوط به راننده يا، رده يکم ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقياس معين براي، استفاده در موزاييکهاي عکسي comminute خردکردن، به بخش هاي کوچک تقسيم کردن reapportion دوباره سهميه يا حصه دادن، حوزه ي انتخاباتي را بزرگ يا کوچک کردن