blanch
معنی فارسی
سفيدکردن پوست کندن رنگ پريده کردن سفيد شدن رنگ باختن
معنی کامل و مثالها
/blanch, blänch/vt., vi.
● سفید کردن یا شدن، رنگ پریده یا رنگ رفته کردن یا شدن
her rosy cheeks had been blanched by the cold
سرما گونههای سرخش را بیرنگ کرده بود.
the men escaped, faces blanched with fear
مردان در حالی که رنگ از چهرهشان پریده بود فرار کردند.
age has blanched his hair
گذشت زمان موی او را سفید کرده است.
● (برای ترد و سفید نگه داشتن ساقهی کرفس و غیره) زیر خاک کردن، از نور محروم کردن
● (به منظور سفید کردن یا پوست کندن و غیره) در آب جوش فرو کردن
● (فلز کاری) با اسید مالی سفید کردن، با روکش قلع پوشاندن (مثل حلبی)
● فلز خام
تعریف انگلیسی
- turn pale, as if in fear “Somebody ----s”
- cook (vegetables) briefly “Parboil the beans before freezing them” “Somebody ----s something” “The chefs blanch the vegetables”
مترادفها
I. verb active
Bleach, whiten, etiolate, make or render white.
II. verb neuter
Bleach, whiten, pale, etiolate, become white, fade.