blaw معنی فارسی دميدن فوت کردن لاف زدن باليدن واژههای دیگر با معنی «دميدن» insufflation دميدن، فوت (کردن)، داخل کردن گازيا بخاردر گودالي از تن insufflate دميدن، فوت کردن (به) inbreathe دميدن، ملهم کردن air-blowing دميدن هوا fore-blow پيش دميدن silicon blow گرم دميدن over-blow زياد دميدن blowoff بيرون دميدن، از دست رفتن رو خاک به واسطه فرسايش بادي، روخاکي که از اين راه به هدر ميرود . blow cold هواي سرد دميدن blow hot هواي گرم دميدن