inbreathe معنی فارسی دميدن ملهم کردن معنی کامل و مثالها /in´brēth´/vt.● رجوع شود به:● (نادر) inhale● inspire واژههای دیگر با معنی «دميدن» insufflation دميدن، فوت (کردن)، داخل کردن گازيا بخاردر گودالي از تن blaw دميدن، فوت کردن، لاف زدن insufflate دميدن، فوت کردن (به) air-blowing دميدن هوا fore-blow پيش دميدن silicon blow گرم دميدن over-blow زياد دميدن blowoff بيرون دميدن، از دست رفتن رو خاک به واسطه فرسايش بادي، روخاکي که از اين راه به هدر ميرود . blow cold هواي سرد دميدن blow hot هواي گرم دميدن