bloodvessel معنی فارسی رگ واژههای دیگر با معنی «رگ» blood vessel رگ، عرق blood-vessel رگ vas رگ hybrid دو رگ، پيوندي، داراي اجزاي ناجور bloodletter رگ زن، خون گير، فصاد shower رگ بار، درشت باران، وفور phlebotomize رگ زدن، خون گرفتن (از)، فصد کردن venesect رگ زدن، خون گرفتن (از)، فصد کردن thews رگ وپي، ماهيچه، عضله nervate رگ ذار، رگه دار