دیکشنری فارسی

boned

UKbound USbəund

معنی فارسی

استخوان استخوان بندي بدن جسد طاس مهره قاشقک

معنی کامل و مثال‌ها

/bōnd/adj.

● (در ترکیب) دارای نوع به خصوصی استخوان

soft-boned

نرم استخوان

brittle-boned

دارای استخوان شکننده

● بی‌استخوان (گوشت)، استخوان گرفته (مثل ماهی سرخ کرده)

● دارای استخوان (مثل شکم بندهای سابق)

ریشه و کاربرد

ریشه

The word 'bone' comes from Old English 'bān.'

مثال

  • The restaurant offers boned chicken for those who prefer boneless meat.
  • She ordered boned salmon for her dinner.
  • The recipe calls for boned fish fillets.

ترکیب‌های رایج

Serve boned meat Prepare boned fish Order boned chicken Buy boned cuts

تعریف انگلیسی

adjective
  1. having had the bones removed “a boneless rib roast” “a boned (or deboned) fish”
  2. having bones as specified “his lanky long-boned body”

واژه‌های دیگر با معنی «استخوان»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن