دیکشنری فارسی

cinctured

UKsiŋktʃəd

معنی فارسی

کمربند احاطه حلقه محوطه احاطه کردن کمرچيزيرا بستن

مترادف‌ها

adjective
Girded, belted, girdled, girt, engirt.

واژه‌های دیگر با معنی «کمربند»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن