commandantship معنی فارسی فرماندهي واژههای دیگر با معنی «فرماندهي» commandership فرماندهي command post پست فرماندهي، پاسگاه فرماندهي tactical command ship ناو فرماندهي unified command فرماندهي متحد، نيروهاي متحد، فرماندهي متحده commandery مقام فرماندهي، محل فرماندهي.، شعبه commodity command فرماندهي آماد، يکان آماد کالاهاي مصرفي head quarters مرکز فرماندهي، برج نظارت، مرکز کار. high command فرماندهي عالي، سر فرماندهي. command mode حالت فرماندهي، وضعيت دستوري combined command فرماندهي مرکب، يکان مرکب