commissural معنی فارسی درزي بندي واژههای دیگر با معنی «درزي» interstitial درزي، شکافي، فاصله دار commisural درزي، مربوط به درز وپيوندگاه، بندي. sutural درزي، بخيه اي tailoring درزي گري، خياطي، جامه دوزي double-I butt weld جوش درزي آي دوبل lapped seam welding جوشکاري درزي رويهم resistance seam welding جوشکاري درزي مقاومتي circular seam welding جوشکاري درزي کمانه اي tailor خياط، درزي، خياطي کردن fashioner خياط، درزي، دوزندگي کردن