دیکشنری فارسی

interstitial

UKintəstiʃl

معنی فارسی

درزي ، شکافي ، فاصله دار ، ترک دار ،

واقع در ميان درزيا فاصله

معنی کامل و مثال‌ها

/in´tǝr stish´ǝl/adj.

وابسته به شکافچه یا درز، روزنه‌ساز، شکافچه‌دار، روزنه‌ای

(کالبد شناسی) میان نهاده، بینابینی

interstitial tissue

بافت میان نهاده

مترادف‌ها

adjective
Intervening, intermediate.

واژه‌های دیگر با معنی «درزي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن