compages معنی فارسی کالبد واژههای دیگر با معنی «کالبد» necroscopy کالبد گشايي neuroanatomy کالبد شناسي اعصاب teleplasm کالبد مثالي (در فراروانشناسي) malpighian وابسته به کالبد شناس ايتاليايي ribband تيرباريک ودرازي که کالبد کشتي راهنگام، ساخته شدن آن نگاه ميدارد frame قاب، کالبد، چوب بندي skeleton استخوان بندي، کالبد، طرح framework چوب بست، کالبد، استخوان بندي fuselage (درهواپيما) بدنه، کالبد skelton استخوان بندي، کالبد