comparsion معنی فارسی قياس واژههای دیگر با معنی «قياس» induction قياس، قياس کل از جزء، استنتاج sorites قياس، مسلسل، تسلسل منطقي analogies قياس، مقايسه، شباهت analogy قياس، مقايسه، شباهت partisans of analogy اهل قياس analogize قياس کردن، مطابقه کردن، قياس به کار بردن majorpremise کبراي قياس، کبراي قضيه منطقي. paralogism قياس نادرست، قياس کاذب، منطق غلط premises مقدمات (در قياس) paralpgize قياس نادرست ساختن، نتيجه غلط ازمقدمه گرفتن