دیکشنری فارسی

compelling

UKkəmpeliŋ USkəm'pelıŋ

معنی فارسی

مجبورکردن ناچارکردن بزورفراهم کردن وادارکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/käm pǝl´iŋ/adj.

● وادار کننده، تحمیلگر، الزام آور

compelling circumstances

شرایط الزام آور

● (بیشتر در مورد رمان و نمایش و غیره) گیرا، بسیار جالب، آنچه که سخت تحت تاثیر قرار دهد

a compelling story

داستانی گیرا

● (در مورد استدلال و غیره) مجاب کننده، قانع کننده

compelling reasons

دلایل قانع کننده

تعریف انگلیسی

adjective
  1. driving or forcing “compelling ambition”
  2. tending to persuade by forcefulness of argument “new and compelling evidence”

واژه‌های دیگر با معنی «مجبورکردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن