compelling
UKkəmpeliŋ
USkəm'pelıŋ
معنی فارسی
مجبورکردن ناچارکردن بزورفراهم کردن وادارکردن
معنی کامل و مثالها
/käm pǝl´iŋ/adj.
● وادار کننده، تحمیلگر، الزام آور
compelling circumstances
شرایط الزام آور
● (بیشتر در مورد رمان و نمایش و غیره) گیرا، بسیار جالب، آنچه که سخت تحت تاثیر قرار دهد
a compelling story
داستانی گیرا
● (در مورد استدلال و غیره) مجاب کننده، قانع کننده
compelling reasons
دلایل قانع کننده
تعریف انگلیسی
adjective
- driving or forcing “compelling ambition”
- tending to persuade by forcefulness of argument “new and compelling evidence”