دیکشنری فارسی

compressed

UKkɔmprest USkəmp'rest

معنی فارسی

فشرده متراکم کوچک شده

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝm prest´/adj.

فشرده، چلانده، متراکم، تنگین

compressed cotton

پنبه‌ی متراکم

(گیاه شناسی) مسطح (مثل ساقه‌ی برگ سپیدار)

(جانور شناسی) پهن و کوژ (مثل برخی ماهی‌ها)

تعریف انگلیسی

adjective
  1. pressed tightly together “with lips compressed”
  2. reduced in volume by pressure “compressed air”
  3. flattened laterally along the whole length (e.g., certain leafstalks or flatfishes)

واژه‌های دیگر با معنی «فشرده»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن