دیکشنری فارسی

conditioned

UKkəndiʃənd USkən'dıʃənd

معنی فارسی

مشروط مقيد

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝn dish´ǝnd/adj.

● مشروط، مقید، دارای قید و شرط، شرطی

● (دارای شرایط) دلخواه، ورزیده، آماده

he has conditioned his body for this kind of activity

او بدن خود را برای این‌گونه فعالیت پرورش داده است.

● دارای بازتاب شرطی، خوگرفته، عادت کرده، عادتی

conditioned inhibition

بازداری شرطی

تعریف انگلیسی

adjective
  1. established by conditioning or learning “a conditioned response”
  2. physically fit “exercised daily to keep herself in condition”

واژه‌های دیگر با معنی «مشروط»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن