convincement معنی فارسی الزام محکوميت اثبات واژههای دیگر با معنی «الزام» obligation الزام، قيد، تعهد obstriction الزام، تعهد، عهد binding الزام اور، اجباري convincingness قوت الزام case of necessity حالت الزام و ضرورت pacta sunt servanda تعهد الزام آور است acceptance duty الزام به قبولي نويسي de rigueur از نظر سنتي يا اخلاقي الزام اور، اجباري. sinecure وظيفه ومقر ري کليسايي بدون داشتن الزام براي، انجام وظيفه روحانيت irremissibility بخشش ناپذيري، الزام (اوري)