دیکشنری فارسی

convivial

UKkənviviəl USkən'vıvıəl

معنی فارسی

جشني ، اهل کيف وخوشگذراني ،

وابسته به جشن وعشرت ، خوش گذران

وابسته به مهماني ، درخورمجلس باده نوشي ،

خوش مشرب

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝn viv´ē ǝl/adj.

(وابسته به جشن و شادی) بزمی، جشنی، جشن مانند، سورمانند، پربزن و بکوب

a convivial gathering of friends

گردهمایی پر بزن و بکوب دوستان

معاشرتی، آمیزش گرای، خوش مشرب، همدم گرای، اهل مهمانی و طرب، رفیق دوست، بزم دوست، دوستکام

he was rich and convivial

او پولدار و معاشرتی بود.

* conviviality, n.

خوش مشربی، عیش و نوش، بزم دوستی، جشن گرایی، آمیزش گرایی، رفیق دوستی، همدم گرایی، دوستکامی

ریشه و کاربرد

Adjective

Friendly, lively, and enjoyable.

ریشه

From Latin 'convivialis', from 'convivium' meaning 'feast'.

مثال

  • The party had a convivial atmosphere.
  • He is known for his convivial nature.
  • We spent a convivial evening together.

ترکیب‌های رایج

convivial atmosphere convivial nature convivial evening convivial ambiance

مترادف‌ها

adjective
Festal, festive, social, jovial, jolly, gay.

واژه‌های دیگر با معنی «جشني»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن