convivial
معنی فارسی
جشني ، اهل کيف وخوشگذراني ،
وابسته به جشن وعشرت ، خوش گذران
وابسته به مهماني ، درخورمجلس باده نوشي ،
خوش مشرب
معنی کامل و مثالها
/kǝn viv´ē ǝl/adj.
● (وابسته به جشن و شادی) بزمی، جشنی، جشن مانند، سورمانند، پربزن و بکوب
a convivial gathering of friends
گردهمایی پر بزن و بکوب دوستان
● معاشرتی، آمیزش گرای، خوش مشرب، همدم گرای، اهل مهمانی و طرب، رفیق دوست، بزم دوست، دوستکام
he was rich and convivial
او پولدار و معاشرتی بود.
* conviviality, n.
خوش مشربی، عیش و نوش، بزم دوستی، جشن گرایی، آمیزش گرایی، رفیق دوستی، همدم گرایی، دوستکامی
ریشه و کاربرد
Friendly, lively, and enjoyable.
ریشه
From Latin 'convivialis', from 'convivium' meaning 'feast'.
مثال
- The party had a convivial atmosphere.
- He is known for his convivial nature.
- We spent a convivial evening together.
ترکیبهای رایج
convivial atmosphere convivial nature convivial evening convivial ambiance
مترادفها
adjective
Festal, festive, social, jovial, jolly, gay.