دیکشنری فارسی

correlative

UKkɔrelətiv

معنی فارسی

بهم پيوسته وابسته بهم دوسوپيوسته جفت لازم وملزوم

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝ rel´ǝ tiv´/adj., n.

وابسته به همبستگی یا بستگی، همبسته، متضایف، وابسته، قرینه

each privilege has a correlative responsibility

هر امتیازی مسئولیتی به همراه دارد.

(دستور زبان) همبسته‌ساز، جفته

"neither" and "nor" are correlative conjunctions

"neither" و "nor" جزو ادات همبسته‌ساز هستند.

واژه‌ی جفته، واژه‌ی همبسته‌ساز

تعریف انگلیسی

adjective
  1. mutually related
  2. expressing a reciprocal or complementary relation “correlative conjunctions”

مترادف‌ها

I. adjective
Reciprocal, complemental, complementary.
II. noun
See correlate, noun

واژه‌های دیگر با معنی «بهم پيوسته»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن