inseparate معنی فارسی بهم پيوسته واژههای دیگر با معنی «بهم پيوسته» correlative بهم پيوسته، وابسته بهم، دوسوپيوسته indiscrete بهم پيوسته، نامجزا، غير مجزا conjunct بهم پيوسته، متصل direct connected ماشينهاي بهم پيوسته companionate بهم پيوسته دراثر اتحاد واشتراک، مصاحب. float-bridge پلي که ازکلک هاي پيوسته بهم ساخته باشند، تخته پل clannish بهم پيوسته (چون افراد يک خانواده ياطايفه)، قبيله دوست siamese twins دو تن ازاهل سيام که تن ايشان بهم پيوسته بود corporate يکي شده، بهم پيوسته، متحد concatenate بهم پيوستن، مسلسل کردن، پيوسته بهم