daughter
UKdɔːtər
US'dɔtə
معنی فارسی
دختر
معنی کامل و مثالها
/dôt´ǝr/n.
● (گاهی در مورد حیوان نیز به کار میرود) فرزند مونث، دختر، دخت
I have two daughters and two sons
من دو دختر و دو پسر دارم.
Afrasiab's daughter
دختر افراسیاب
one of his brother's daughers
یکی از دخترهای برادرش
● رجوع شود به: stepdaughter
● رجوع شود به: daughter-in-law
● دخترخوانده، نادختری
● زاده (ی محل یا فرایند یا رویداد بخصوصی)، دخت
a daughter of Iran
ایراندخت، دختر ایران
a daughter of France
دخت (یا دختر) فرانسه، (زن) خدمتگزار فرانسه
colonies are like the daughters of the mother country
مهاجرنشینها همانند دختران کشور مادر (یا کشور اصلی) اند.
● (فیزیک - ماده یا عنصری که بلافاصله پس از فروپاشی مواد رادیواکتیو به وجود میآید) دختچه