daughterhood معنی فارسی دختري دخترها دخترجماعت واژههای دیگر با معنی «دختري» girlhood دختري، زمان دختري step daughter نا دختري، دختر اندر، دخترزن يا شوهر land-girl n دختري که کارهاي صحرايي ميکرد co ed دختري که دردبيرستان يا دانشکده مختلط، تحصيل ميکند، وابسته به مدارس مختلط taxi dancer دختري که در کلاس رقص يا کاباره در مقابل، پول با مشتريان ديگر ميرقصد. groupie دختري که به اميد آشنايي با هنر پيشگان يا، ورزشکاران و غيره آنها را از مکاني به، مکان ديگر تعقيب ميکند Antigone دختري که همراه پدر نابيناي خود به اتيکا رفت، و تا زمان مرگ پدرش اورا خدمت کرد، نونه girlishness حالات دخترانه، حالت دختري pigeon pair پسر ودختر دوقولو، پسرو دختري که يگانه فرزندان، پدرومادرخودباشند midinette دختر لباس فروش، دختري که در فروشگاه کار ميکند