daunt
معنی فارسی
ترسانيدن بي جرات کردن
معنی کامل و مثالها
/dônt, dänt/vt.
● ترساندن، مرعوب کردن، دچار دلهره کردن، بیمناک کردن
he was daunted by the volume of work to be done
حجم کاری که باید انجام میشد او را هراسان کرد.
● مایوس کردن، نومید کردن، دلسرد کردن
they were determined and nothing would daunt them
آنان مصمم بودند و هیچ چیز نمیتوانست آنها را دلسرد کند.
* daunting, adj.
بیمانگیز، دلهرهآور، هراسانگیز، تشویشآور
مترادفها
verb active
Check (by alarm), thwart, deter or stop from one's purpose, frighten off, intimidate, discourage, crush the courage of, dismay, appall, cow, tame, subdue.