دیکشنری فارسی

daybreak

UKdeibreik US'deıb'reık

معنی فارسی

فجر طلوع طلوع کردن دميدن نمايان شدن هنگام فجر

معنی کامل و مثال‌ها

/-brāk´/n.

سپیده‌دم، سحر، پگاه، فجر

we got up at daybreak

ما هنگام سحر برخاستیم.

مترادف‌ها

noun
Dawn, dawning, cockcrowing, dayspring, daypeep, break of day, peep of day, prime of day, first blush of the morning.

واژه‌های دیگر با معنی «فجر»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن