دیکشنری فارسی

deathbed

UKdeθbed US'deθ'bed

معنی فارسی

بستر مرگ.

اواخر عمر، لحظات آخر زندگي، نزع

وابسته به دم مرگ، نزعي

معنی کامل و مثال‌ها

/-bed´/n., adj.

● بستر مرگ، بالین مرده

we gathered around his deathbed

ما اطراف بستر مرگ او گرد آمدیم.

● اواخر عمر، لحظات (یا روزهای) آخر زندگی، نزع

he forgave them on his deathbed

در لحظات آخر زندگی آنها را بخشید.

● وابسته به دم مرگ، نزعی

deathbed wishes

آرزوهای پیش از مرگ

تعریف انگلیسی

noun
  1. the last few hours before death
  2. the bed on which a person dies

واژه‌های دیگر با معنی «بستر مرگ.»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن