دیکشنری فارسی

deferred

UKdifəːd USdı'fə:d

معنی فارسی

معوق.

معنی کامل و مثال‌ها

/dē fu_rd´, di-/adj.

● معوق، تاخیردار، دیر کرده، پس‌افکنده

● قسطی

● (سهام و اوراق قرضه و غیره) دارای دیرکرد در پرداخت بهره و سود

a deferred annuity

سهامی که سود آن با تاخیر معینی پرداخت می‌شود

واژه‌های دیگر با معنی «معوق.»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن