demeritorious معنی فارسی ناقابل واژههای دیگر با معنی «ناقابل» trivially بطور ناقابل، عوامانه incapacitate ناقابل ساختن، سلب صلاحيت کردن از inefficient بي کفايت، ناقابل، بي عرضه inapt بي استعداد، ناقابل، ناشايسته insignificancy چيز جزئي، چيز ناقابل، ادم بي اهميت trifle چيز جزئي، چيز ناقابل يا کم بها، مبلغ جزئي trivial جزئي، ناچيز، ناقابل piddling جزئي، ناچيز، ناقابل incapable ناتوان، عاجز، غير قادر inappreciable نامحسوس، جزئي، ناچيز