descry
معنی فارسی
بنظراوردن ديدن تشخيص دادن مشاهده کردن
معنی کامل و مثالها
/di skrī´/vt
● از دور دیدن، متوجه شدن (چیز دور دست یا مبهمی را)
suddenly he descried a boat
ناگهان قایقی را از دور دید.
● کشف کردن، پی بردن، نخستیابی کردن
مترادفها
verb active
1. Discover, discern, espy, perceive, see, behold, get sight of, get a glimpse of.
2. Detect, recognize, find out, spy out.