diplomatic
معنی فارسی
وابسته به اداب سفارت ، سياست مدار (انه)
معنی کامل و مثالها
/dip´lǝ mat´ik/adj.
● (وابسته به دیپلماسی) سیاستکارانه، سیاستکاری، دیپلماتیک (در مقایسه با: political)
a diplomatic expert
کارشناس امور سیاسی
diplomatic techniques for preventing war
روشهای سیاستکارانه برای جلوگیری از جنگ
a diplomatic group
هیئت سیاسی
● مدبر، پرتدبیر، مردمدار، نهادشناس، سیاستمند، با سیاست، سیاس، کارآمد، چارهساز
he tried a diplomatic approach before using strong arm methods
پیش از توسل به روشهای قهرآمیز شیوهی تدبیرمندانهای را به کار برد.
* diplomatic bag
چمدان یا کیسهی نامههای سفارتخانهها
* diplomatic corps
کر دیپلماتیک، سیاستکاران (همه سفیران و کارمندان سفارتخانهها در شهر به خصوصی)، هیئت سیاسی
* diplomatic service
کارمندان و سیاستکاران وزارت امور خارجهی هر کشور، خدمت سیاسی
تعریف انگلیسی
- relating to or characteristic of diplomacy “diplomatic immunity” “Pertains to noun: diplomacy”
- using or marked by tact in dealing with sensitive matters or people “the hostess averted a confrontation with a diplomatic chenage of subject”