disburden
معنی فارسی
سبکبارکردن بي بارکردن راحت کردن برداشتن
معنی کامل و مثالها
/dis bu_rd´'n, dis´-/vt.,vi.
● بار (از دوش خود یا دیگران) برداشتن، سبکبار کردن، خالی کردن، تخلیه کردن، باراندازی کردن یا شدن
to disburden a donkey
بار الاغ را خالی کردن
vessels disburdening at a lock
کشتیهایی که در اسکله باراندازی میکنند
● عقدهی دل را گشودن، سبکبال کردن یا شدن، دق دلی خالی کردن
I have many problems and I wish to disburden myself to a friend
ناراحتیهای زیادی دارم و دلم میخواهد عقده دلم را نزد یک دوست خالی کنم.
disburden oneself by confession
با اعتراف وجدان خود را سبک کردن
تعریف انگلیسی
- take the burden off; remove the burden from “unburden the donkey” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody” “Somebody ----s somebody of something”
مترادفها
verb active
Disencumber, unburden, unload, ease, rid, free, relieve, disburthen.