disfigure
USdıs'fıgjə
معنی فارسی
ازشکل انداختن بدشکل کردن بدنماکردن زشت کردن
معنی کامل و مثالها
/dis fig´yǝr/vt.
● از شکل انداختن، بیریخت کردن
vandals disfigured his statue
خرابکاران مجسمه او را از شکل انداختند.
مترادفها
verb active
Deform, deface, mar, injure, blemish, spoil, make ugly, make unsightly.