دیکشنری فارسی

disfranchised

معنی فارسی

ازحقوق بوميان وشهرنشينان بي بهره کردن ،

ازحق راي محروم کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. deprived of the rights of citizenship especially the right to vote “labor was voiceless” “disenfrenchised masses took to the streets”

واژه‌های دیگر با معنی «ازحقوق بوميان وشهرنشينان بي بهره کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن