دیکشنری فارسی

disloyalty

USdıs'lɔıəltı

معنی فارسی

بي وفايي بي حقوقي خيانت

معنی کامل و مثال‌ها

/-tē/n.

● بی‌وفایی، بدعهدی، بدپیمانی

he was afraid lest his kindness toward his stepmother be construed as disloyalty to his own mother

می‌ترسید که مبادا مهربانی‌او به نامادریش نوعی بی‌وفایی نسبت به مادرش تلقی شود.

● خیانت، نابکاری

● (جمع) اعمال حاکی از بی‌وفایی، کار خائنانه

he was accused of disloyalty and expelled from the party

به اتهام خیانتکاری از حزب اخراج شد.

تعریف انگلیسی

noun
  1. the quality of being disloyal

مترادف‌ها

noun
Unfaithfulness, undutifulness, faithlessness, treachery, perfidy, want of loyalty, lack of fidelity, dereliction of allegiance.

واژه‌های دیگر با معنی «بي وفايي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن