dissociable
معنی فارسی
ناجور جداشدني غيرمعاشر
معنی کامل و مثالها
/di sō´shē ǝ bǝl,-shǝ-/adj.
● جداپذیر، جداشدنی، ناجور، مشخص، تفکیکپذیر
● غیرمعاشرتی، انزواجو، انزواطلب
ناجور جداشدني غيرمعاشر
/di sō´shē ǝ bǝl,-shǝ-/adj.
● جداپذیر، جداشدنی، ناجور، مشخص، تفکیکپذیر
● غیرمعاشرتی، انزواجو، انزواطلب
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن