dominative معنی فارسی حکم فرما امر داراي خوي تحکم تحکم اميز واژههای دیگر با معنی «حکم فرما» overruling حکم فرما، مسلط، نافذ silence prevailed سکوت حکم فرما بود dominant مسلط، حکم فرما، نمايان predominant غالب، مسلط، حکم فرما ascendant بالا رونده، صعود کننده، حکم فرما regnant تخت نشين، سلطنت کننده، حکم فرما dominator تحکم کننده، حاکم، حکم فرما prevail غالب امدن، پيروز شدن، حکم فرما شدن regime طرزحکومت، نظام، ترتيبي که درهر موقعي حکم فرما است reigin سلطنت، حکمراني، جکومت