دیکشنری فارسی

drug

UKdrʌg USdrʌg

معنی فارسی

دارو دوا دوازدن اجزازدن دوادادن به سيرکردن

معنی کامل و مثال‌ها

/drug/n., vt.

دارو، دوا

(مهجور) هر ماده‌ای که در شیمی و رنگرزی و غیره به کار رود

ماده‌ی مخدر، کرخگر، آرمنده

they feared that their daughter might be on drugs

می‌ترسیدند دخترشان به مواد مخدر معتاد شده باشد.

دارو دادن به، (با دارو یا مواد مخدر) منگ کردن

a heavily drugged patient

بیماری که به او مواد مخدر زیادی داده‌اند.

با مواد مضر آمیختن (خوراک و نوشابه)، زهراگین کردن، چیز خور کردن

his enemies drugged his food

دشمنانش او را چیز خور کردند.

* drug dealer (or pusher)

فروشنده‌ی مواد مخدر

تعریف انگلیسی

verb
  1. administer a drug to “They drugged the kidnapped tourist” “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody”
  2. use recreational drugs “Cause: trip, trip out, turn on, get off” “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody”

مترادف‌ها

I. noun
1. Medicine, physic, remedy.
2. Unsalable article.
II. verb active
1. Mix with drugs, put drugs into.
2. Deaden with narcotics or anaesthetics, deaden, dull.
3. Dose to excess, stuff with drugs.
4. Surfeit, disgust.

واژه‌های دیگر با معنی «دارو»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن