medics US'medıks معنی فارسی دارو مواد دارويي واژههای دیگر با معنی «دارو» medicine دارو، دوا، پزشکي drug دارو، دوا، دوازدن medicament دارو، دوا، درمان puisne judge دارو جز، قاضي پايين رتبه، دادرس جز philter مهر دارو، طلسم عشق.، مهر دارو دادن به sprayer دارو پاش، تلمبه اي که با آن آبگونه اي را در جايي، بيفشانند kamala دارو گله، قنبيل، قمبيل philtre مهر دارو، طلسم عشق. alkahest نوش دارو، اب حيات. substance withdrawal ترک دارو