دیکشنری فارسی

dusk

UKdʌsk USdʌsk

معنی فارسی

تاريکي تاريکي مغرب تاريک وروشن

معنی کامل و مثال‌ها

/dusk/adj., vt., vi.

(آغاز تاریکی در اول شب) شفق، غروب، شب‌گیر، غلس، تاریک و روشن، گرگ و میش، خور نشست

(شعر قدیم) تیره‌رنگ، شب‌رنگ، سایه‌گون

تاریکی، تیرگی، دل‌گیری

تیره کردن یا شدن، کم نور کردن یا شدن، سایه گون کردن یا شدن

مترادف‌ها

noun
1. Twilight, approach of night or darkness, edge of darkness, nightfall.
2. Dark color, approach to blackness, duskiness.

واژه‌های دیگر با معنی «تاريکي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن