dusty
US'dʌstı
معنی فارسی
خاکي خاک الود خاک مانند خشک بيمزه
معنی کامل و مثالها
/dus´tē/adj.
● غبارآلود، گرد و خاکی، پر گردو خاک، گرد گرفته، گردآلود
a dusty road
راه پرگرد و خاک
the table is dusty
میز گرد گرفته است.
● گرد مانند، غبار مانند، آرد مانند، خاکی
a dusty substance
مادهی گرد مانند
● خاکی رنگ، گرد فام
● تیره، کدر، ابری، گرفته
● خشک، بیروح، بیارزش، بیهوده، بیحاصل
an old man who tried to prolong his dusty life
پیرمردی که میکوشید عمر بیحاصل خود را طولانیتر کند
تعریف انگلیسی
adjective
- lacking originality or spontaneity; no longer new “moth-eaten theories about race” “stale news”
- covered with a layer of dust “a dusty pile of books”