دیکشنری فارسی

dye

UKdiː USdaı

معنی فارسی

رنگ

معنی کامل و مثال‌ها

/dī/n., vt., vi.

(رنگرزی) رنگ، (برای موی سر) خضاب، رنگ مو، رنگینه

genuine Persian rugs are made with vegetable dyes

فرش‌های اصیل ایرانی را با رنگ گیاهی می‌سازند.

رنگ کردن (آغشتن در رنگ)، رنگرزی کردن، رزیدن، رنگ گرفتن یا شدن

does she dye her hair?

آیا او گیسوی خود را رنگ می‌زند؟

wool dyes readily with acid dyes

پشم با رنگ‌های اسیدی به آسانی رنگ می‌شود.

to dye a white shirt red

پیراهن سپید را قرمز رنگ کردن

* dyer, n.

رنگرز

at first Nayeb Hossein and his brother were dyers

نایب حسین و برادرش در آغاز رنگرز بودند.

* of the deepest (or blackest) dye

از بدترین نوع، بسیار بد، خبیث

a traitor of the deepest dye

خائن به تمام معنی، خبیث‌ترین خائن

مترادف‌ها

I. noun
1. Coloring liquor.
2. Color, hue, tint, tinge, stain, cast, shade.
II. verb active
Color, tinge, stain.

واژه‌های دیگر با معنی «رنگ»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن