دیکشنری فارسی

emir

USı'mıə

معنی فارسی

امير.

سلطان، حکمران

عنوان حکمروايان فاطمي در مصر

معنی کامل و مثال‌ها

/e mir´, ǝ-/n.

(از ریشه‌ی فارسی: میر)

امیر

(در برخی کشورهای اسلامی) سلطان، حکمران

the Emir of Kuwait

امیر کویت

عنوان حکمروایان فاطمی در مصر

* emirate, n.

امیرنشین

ریشه و کاربرد

Noun

A title of various Muslim (mainly Arab) rulers.

ریشه

Derived from the Arabic 'amīr', meaning 'commander' or 'prince'.

مثال

  • The Emir of Kuwait visited the United States.
  • He was appointed as the Emir of the province.
  • The Emir's decree was absolute.

ترکیب‌های رایج

Emir of Appointed Emir Emir's decree Emir's palace

واژه‌های دیگر با معنی «امير.»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن