emperorship معنی فارسی امپراطوري شاهنشاهي واژههای دیگر با معنی «امپراطوري» empire امپراطوري، چند کشورکه دردست يک پادشاه باشد، کشورشاهنشاهي empery امپراطوري، چندکشورکه دردست يک پادشاه باشد، کشورشاهنشاهي cesarian امپراطوري roman empire امپراطوري رم Babylonia امپراطوري بابل Caesarism حکومت امپراطوري، حکومت مطلق imperialism طرز حکومت امپراطوري، سياست توسعه امپراطوري، عقيده به اهميت مستعمرات imperialistically طرز حکومت امپراطوري، سياست توسعه امپراطوري، عقيده به اهميت مستعمرات imperialist طرفدار حکومت امپراطوري، هواخواه امپراطور، طرفدار خانواده بوناپارت imperialize بصورت امپراطوري در اوردن، داراي اختيارات امپراطور کردن