دیکشنری فارسی

employed

UKimplɔid USemp'lɔıd

معنی فارسی

بکاربردن استعمال کردن صرف کردن بکارگماشتن مشغول کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. having your services engaged for; or having a job especially one that pays wages or a salary “most of our graduates are employed”
  2. put to use

واژه‌های دیگر با معنی «بکاربردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن